| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
۱_ ترسناك ترين جاي جهان ذهن شماست.
٢_ عمل باشيد نه عكس العمل ، صدا باشيد نه انعكاس صدا .
۳_ مراقب بدن خود باشيد ، زيرا تنها جايي است كه تا آخر عمر در آن زندگي مي كنيد .
٤_ اجازه ندهيد رفتار ديگران آرامش دروني شما را بهم بزند .
٥_ آرزو كردن براي اينكه جاي شخص ديگري باشيد ، يعني ناديده گرفتن خودتان.
٦_ ارزش شما با رفتار ديگران با شما، تعيين نميشود.
٧_ اگر كسي كار اشتباهي انجام داد، همه خوبي هايش را فراموش نكنين.
٨_ قهرمان بودن يعني ايمان به خود، وقتي ديگران به شما اعتقادي ندارند.
۹_ كساني كه در گذشته زندگي مي كنند، آينده خود را محدود مي كنند.
١٠_ هيچ يك از ما برنده يا بازنده به دنيا نيامده ايم ، انتخاب كننده به دنيا آمده ايم.
اي مالك ! بدان اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگيزه های پنهان متهم ميكنند، ولی مهربان باش.
اگرشريف و درستكارباشی فريبت ميدهند ، ولی شريف ودرستكار باش نيكيهای امروزت را فراموش ميكنند، ولی نيكوكار باش
بهترينهای خودت را به ديگران ببخش ، حتی اگر اندك باشد .
درانتها خواهی ديد آنچه مي ماند ميان تو و خداي توست، نه ميان تو ومردم...
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم
مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست..
در حدود صد سال پیش،مردی که به روزنامه ی صبح نگاه می کرد دچار تعجب و دلهره شد.او نام خود ر ادر ستون مرده ها دید.روزنامه به طور اشتباهی مرگ شخص دیگری را به جای او گزارش داده بود.اولین پاسخ آن مرد به آن خبر بهت زدگی بود.من این جا هستم یا مرده ام؟هنگامی که او آرامش خود را بازیافت،به این موضوع فکر کرد که مردم در رابطه با اوچه می گویند.درآگهی نوشته بود((پادشاه دینامیت مرد))و هم چنین نوشته شده بود((اوتاجر مرگ بود))این مرد مخترع دینامیت بود و هنگامی که این کلمات را می خواند از خود پرسید که((درآینده از او چگونه یاد خواهد شد؟))او از احساسات خود آگاه شد و تصمیم گرفت که نگذارد به این طریق از او یاد شود.از آن روز به بعد،او برای صلح تلاش کرد.نام او آلفرد نوبل بود و امروزه با جایزه بزرگ نوبل او را به یاد می آوریم.
درست به همان گونه که آلفرد نوبل از احساسات خود آگاه شد و ارزش هایمان را تغییر داد،ما نیز بایستی نگاهی به گذشته بیندازیم و چنین کاری را بکنیم.
از شما چه چیزی به جا خواهد ماند؟می خواهید چگونه به یاد آورده شوید؟می خواهید به خوبی از شما یاد شود؟می خواهید همراه با عشق و احترام به یاد بیایید؟ یا به گونه ای دیگر؟اشتباه نمی کنید؟